تبليغاتX
تو این عالم فقط ،من هستم و خدا
تو این عالم فقط ،من هستم و خدا
(جا مانده از مکتب عشق)
صفحه نخست | آرشيو مطالب | پست الکترونیک | طراح قالب
منوی اصلی
صفحه نخست
آرشيو وبلاگ
پروفایل مدیر وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
پست الکترونیک
قالب وبلاگ
آرشیو مطالب
فروردین 1391
آذر 1390
آبان 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
اسفند 1389
دی 1389
آذر 1389
تیر 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1387
آبان 1387
شهریور 1387
پیوند های روزانه
ابوطالب صفدری
آقای بحرینی
علی ابراهیم پور
میثم کرمی
سید محسن حسینی
خانم موذنی
آقای شاه محمدی
مهدی علی آبادی
خانم پرویز
خانم علوی
آرشيو پيوندهای روزانه
"خدایا قدرت شناخت وظیفه را به ما عطا فرما"

سید مهدی شجاعی

من و تنی چند از دوستانم به اتهام شلیک به سوی فرزندانمان دستگیر شده ایم این واقعیت است ولی همه ی واقعیت این نیست.

ما نگران فرزندانمان بودیم، از ابتلایشان به بیماری وحشت داشتیم، از حال و روز وخیمشان غصه می خوردیم ولی هرگز قصد کشتنشان را نداشتیم. چه کسی می تواند به سوی فرزند خودش شلیک کند؟!

از همان ابتدا هیچ کس حضور خوک ها را در شهر جدی نگرفت. ولی ما اعلام خطر کردیم.

وقتی سر و کله ی اولین خوک در شهر پیدا شد، عده ای هورا کشیدند، عده ای فقط تعجب کردند و عده ای هم از تاسف، سر تکان دادند. اولین خوک ابتدا با ترس و لرز، از میان خیابان ها و کوچه ها گذشت. به بعضی از خانه ها سرک کشید و عده ای از بچه ها را به دور خود جمع کرد. آن ها از اینکه حیوانی را اینقدر در دسترس می دیدند خوشحال بودند. عده ای از بچه ها به خانه هایشان گریختند و عده ای دیگر از دور به تماشا ایستادند.

ما اما اعلام خطر کردیم، ما که خوک ها را ذاتا نجس می دانستیم و تبعات مخرب حضورشان را در شهرهای دیگر دیده بودیم، اعلام خطر کردیم ولی صدایمان در میان هیاهوی کسانی که با تمام قوا برای خوک ها هورا می کشیدند، گم شد.

با حضور دومین و سومین خوک، حضور خوک ها در شهر کاملا عادی شد. خوک ها به زاد و ولد پرداختند و تعدادشان روز به روز افزایش پیدا کرد، آنچنان که هر کدام منطقه ای از شهر را تحت سیطره ی خود درآوردند و بچه های آن منطقه را به بازی گرفتند.

آنها که از حضور خوک ها استقبال می کردند، توجیهشان این بود که بچه ها به این وسیله سرگرم می شوند و بهتر از این است که به کارهای ناشایست بپردازند.

و وقتی ما فریاد زدیم که سرگرمی به چه قیمتی و بدتر از این ممکن است چه بشود؟ پاسخ شنیدیم که موانست بچه ها با خوک، آگاهیشان را نسبت به جانوران افزایش می دهد و متهم شدیم که با توسعه علم و معرفت و جانورشناسی مخالفیم.

عده ای می گفتند: این اتفاقی است که در همه ی شهرهای دیگر هم افتاده و همین نشان می دهد که نباید خیلی احساس نگرانی کرد. خوک اگر بد بود که این همه مورد استقبال مردم شهرهای مختلف قرار نمی گرفت.

ما در مقابل این استدلال سخیف گریه کردیم و در میان گریه پرسیدیم:

((شیوع یک آفت چگونه می تواند بر حقانیت آن دلالت کند؟))

و پاسخی نشنیدیم.

عده ای معتقد بودند: خوک اصولا نجاست ذاتی ندارد. و خوک ها را اگر خوب بشوییم، کاملا پاک می شوند. پس جای هیچگونه نگرانی نیست.

و بعد وقتی نجاستشان، کف همه خیابان ها را پر کرد، گفتند: خب، کسی که خوک می خواهد باید عوارض و تبعاتش را هم تحمل کند.

و هر چه فریاد زدیم که ما اصولا خوک نمی خواستیم، صدایمان به جایی نرسید.

بعد از چند صباح که بچه ها کاملا به خوک ها عادت کردند، سر و کله صاحبان خوک ها پیدا شد. آنها برای اینکه بچه ها بتوانند هم چنان با خوک ها بازی کنند، مطالبه پول کردند. پدر و مادرها ابتدا جا خوردند، اما فشار بچه ها که به این ماجرا خو کرده بودند و چشم و هم چشمی میان آنان سبب شد که پرداخت هزینه خوک بازی را بپذیرند و افزایش روز به روز آن را هم بر خود هموار کنند.

بچه هایی که وضع مالی خوب نداشتند، به هر کاری تن دادند تا بتوانند هزینه خود را تامین کنند. ما هم چنان فریاد می زدیم و اعتراض می کردیم، اما صدایمان به جایی نمی رسید.

در پی فریاد ها و اعتراض های ما، عده ای فقط به این نتیجه رسیدند که بر علیه خوک ها بیانیه ای صادر کنند و حضور روزافزونشان را محکوم سازند.

در هیچ کدام از بیانیه ها، هیچ اشاره ای به صاحبان خوک ها و اهدافی که از اشاعه خوک بازی دنبال می کردند، نشد.

با سکوت و تسلیم مردم، خوک داران آرام آرام، جرات و جسارت بیشتری پیدا کردند و بچه ها را به دنبال خوک ها به خانه های خود کشاندند.

هنوز چند ماهی از حضور خوک ها در شهر نگذشته بود که ویروس خوکی در میان بچه های شهر شایع شد.

و این همان چیزی بود که ما در شهرهای دیگر دیده بودیم و این همان چیزی بود که ما از آن می ترسیدیم و این همان چیزی بود که ما هشدارش را می دادیم.

دختر ها به محض ابتلا به ویروس خوکی ناگهان لباسهایشان را می کندند و در خیابان های اصلی شهر و در میان پارک ها می دویدند. پسرها با ابتلا به این بیماری، درست مثل خوک ها، در خیابان ها و در ملاء عام و حتی بر سر چهارراه ها بی سر سوزنی شرم و حیا، قضای حاجت می کردند.

هیچ کس برای پیشگیری اقدامی نکرده بود، هیچ کس برای درمان هم اقدامی نکرد.

مردم آن چنان درگیر گذران زندگی و معیشت بودند که به هیچ چیز جز تنظیم خرج و دخل فکر نمی کرد.

ما به خوک داران اعلام جنگ کردیم. ما اگر چه امید به پیروزی نداشتیم، اگرچه می دانستیم که در قدرت و قوا نابرابریم، صرفا بر اساس انجام وظیفه، اعلان جنگ کردیم. و این در حالی بود که همگان با دلایل محکم ما را برحذر می داشتند:

دشمن از شما بسیار قوی تر است.

دشمن از بیرون حمایت می شود.

دشمن ریشه اش را در شهر محکم کرده است.

دشمن فرزندان بسیاری از مقامات شهر را آلوده خود کرده است.

با کدام سلاح؟

شکست قطعی است.

اصلا باری چه؟ زندگیتان را بکنید.

با شاخ گاو در نیافتید.

این استدلال ها نه تنها دست و پایمان را سست نمی کرد که عزم و اراده مان را قوی تر می ساخت. چرا که همه ی این استدلال ها متکی به داشتن و بیش تر داشتن دنیا بود و ما تکلیفمان را با دنیا روشن کرده بودیم.

در یک صبح سرد زمستانی هر چه سلاح داشتیم، برداشتیم و به مقر خوک داران یورش بردیم. با اولین شلیک ها، از مقر دشمن صدای ناله ی آشنا شنیدیم. دست از شلیک کشیدیم و نزدیک تر شدیم. صدا از سنگرهای دشمن بر می خواست. گونی هایی که دشمن دور تا دور خود و تا ارتفاع بلند چیده بود، پشت سر آنها سنگر گرفته بود. اشتباه نمی کردیم. صدا، صدای آشنا بود. دشمن دور تا دور خود سنگری از آدم چیده بود. و آنها آدم های فرزندان خود ما بودند.

و ما ماندیم.

ماندیم با دشنی که برای خود از بچه های ما سنگر ساخته بود.

اگر همچنان شلیک می کردیم، فرزندانمان را کشته بودیم و اگر نمی کردیم باید باز شاهد مرگ تدریجی فرزندانمان می شدیم. بغرنج ترین مسئله زندگیمان بود.

اما پیش از آن که گامی در جهت حمل این معمای سترگ برداریم، دستگیر و روانه دادگاه شدیم.

اکنون ما به جرم شلیک به سوی فرزندانمان محکوم شده ایم. این واقعیت است ولی همه واقعیت این نیست.




+نوشته شده در شنبه 12 فروردین1391ساعت11:22 بعد از ظهر توسط وحید تنباکوسازان

سلطان علی موسی الرضا (ع)

میشه کنج حرمت گوشۀ قلب من باشه

میشه قلب منو مثل گنبدت طلا کنی ...





+نوشته شده در شنبه 26 آذر1390ساعت1:25 بعد از ظهر توسط وحید تنباکوسازان

اعتقاداتتان راچند می فروشید:

مقیم لندن بود، تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می پردازد. راننده بقیه پول را که برمی گرداند 20 پنس اضافه تر می دهد!

می گفت :چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست پنس اضافه را برگردانم یا نه؟ آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست پنس را پس دادم و گفتم آقا این را زیاد دادی ... گذشت و به مقصد رسیدیم . موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آورد و گفت آقا از شما ممنونم . پرسیدم بابت چی ؟ گفت می خواستم فردا بیایم مرکز شما مسلمانان و مسلمان شوم اما هنوز کمی مردد بودم. وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم شما را امتحان کنم . با خودم شرط کردم اگر بیست پنس را پس دادید بیایم . فردا خدمت می رسیم! تعریف می کرد : تمام وجودم دگرگون شد حالی شبیه غش به من دست داد . من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام اسلام را به بیست پنس می فروختم!!




+نوشته شده در دوشنبه 21 آذر1390ساعت7:5 قبل از ظهر توسط وحید تنباکوسازان

یا حسین (ع)

امام ایستاد و خطبه ای كربلایی خواند: »  اما بعد...  می بینید كه كار دنیا به كجا كشیده است ! جهان تغییر یافته ، منكَر روی كرده است و معروف چهره پوشانده و ازآن جز ته مانده ظرفی، خرده نانی و یا چراگاھی كم مایه باقی نمانده است » « . زنهار ! آیا نمی بینید حق را كه بدان عمل نمی شود و باطل را كه ازآن نهی نمی گردد تا مؤمن به لقای خدا مشتاق شود؟ پس اگر این­چنین است، من درمرگ جز سعادت نمی بینم و در زندگی با ظالمان جز ملالت . مردم بندگان حلقه به گوش دنیا هستند و دین جز بر زبانشان نیست؛ آن را تا آنجا پاس می دارند كه معایش ایشان از قِبَل آن می رسد ، اگر نه ، چون به بلا امتحان شوند ، چه كم هستند دینداران «.

فتح خون- سید مرتضی آوینی




+نوشته شده در شنبه 5 آذر1390ساعت9:53 بعد از ظهر توسط وحید تنباکوسازان

کجایید ای شهیدان خدایی (2)

گوگل ارث رو تازه دانلود کرده بودم. بعد از اینکه مسیر کوهنوردیم رو با اون مشخص می کردم، گفتیم یه چرخی بزنیم ببنیم جاهای دیگه چه طوریه؟ رفتم نزدیک خونمون. خیابون بالایی خونمون چند وقتیه که اسمش عوض شده، اسم قبلیش ارغوان بود اسم جدیدش هم شهید حافظی. اما جالبه تو گوگل هنوز درستش نکرده بودن، شایدم اصلا درتش نکنن.

انگار گوگل حالیش نیست که بابا ما انقلاب کرذیم این همه شهید دادیم نمی خوایم راهشون گم بشه ... .

یه سر هم رفتم به دانشگاه تبریز سر زدم. گفتم یادی از اون کوچه، خیابونای اونجا کنیم که شب و روزش برامون خاطره ست. یه عکس گوگل، از خیابون اصلی دانشگاه گذاشته بود که ....


یادش به خیر


اما خوشم میاد گوگل ازث اون چیزی که بوده رو نشون میده. جانبداری سیاسی هم نمی کنه.

--------------

این حرفا رو زدم. چون دلم پر بود، ما این طوری اسم های کوچه خیابونا رو عوض می کنیم. اما ...

خلاصه اینکه یه دانشجوی فرزند شهید تو دانشگاه ما بود رشته پلیمر فوق لیسانس سال دوم حدود 4 هفته پیش تو خوابگاه (البته تو نمازخونه اسکان موقت داشته چون شبانه بوده) میاد بره حموم، نگو این کارکنان حواسشون نبوده میرن برای اینکه چاه فاضلاب رو باز کنن توش اسید میریزن و این بنده خدا هم (با این که قبل از استفاده از حموم از مسئولش اجازه گرفته بود) بی خبر از ماجرا تو همون جا خفه میشه تا برسونش به بیمارستان فوت می کنه.

خدا بیامرزش. یکی دو هفته هم دانشجو ها هم به خاطر بی کفایتی این مسئولین دانشگاه که  این اولین حادثه نبوده  تحصن و اعتراض می کنن. حرفشون هم خیلی ساده بود می گفتن ما شهید دادیم که مسئولین لایقی داشته باشیم نه این که ... .

جالبه تو مراسم ختم ایشون رئیس دانشگاه (نمیدونم شاید از ترسش که دانشجوها بگیرن بزننش) اصلا نیومد (این هم از مسئولین مردمیمون).

می دونی دلم از همه بیشتر برای کی میسوزه، برا رهبر دلسوزمون که اینا مسئولین کشورمونن. شاید بگی بابا رهبر چرا جلوشون نمی گیره خوب عزلشون کنه. جوابت خیلی ساده ست، اولا رهبر یه وطیفه داره که نباید از اون تخطی کنه، مثل وقتی که امام بنی صدر رو عزل نکرد. ثانیا اینکه هر طرف رو که می گیری یه طرف دیگه تازه خودش رو نشون میده.

------------------------

هنوز تابلوهایی هست که عوض نشده و زده به سمت ارغوان از این طرف ....

یا حق




+نوشته شده در جمعه 6 آبان1390ساعت1:39 بعد از ظهر توسط وحید تنباکوسازان

مقام رضا و تسلیم

روزی پیغمبر اکرم از اصحابش سوال کرد: به من جواب بدهید در میان دستگیره های ایمان آن که از همه قرص تر و محکم تر است کدام است؟ یکی گفت: نماز؛ فرمود: نماز دستگیره ایمان هست ولی محکم ترین دستگیره ها نیست. یکی دیگر گفت: روزه؛ فرمود: نه. یکی گفت: زکات؛ فرمود: نه. یکی گفت حج؛ فرمود: نه. یکی گفت جهاد؛ فرمود: نه. چند جواب از آنهایی که جزء ارکان خمسه اسلام به شمار می رود دادند؛ وقتی که دیدند هیچ یک از آنها نیست گفتند: خودتان بفرمایید یا رسول الله! فرمود: از همه ی دستگیره های ایمان محکم تر دوست داشتن به خاطر خدا و دشمن داشتن به خاطر خداست.

از اصول کافی به نقل از شهید مطهری




+نوشته شده در جمعه 4 شهریور1390ساعت4:16 قبل از ظهر توسط وحید تنباکوسازان

برای هییت عزیز

افتخار می کنم که تو هییت بودم و با افراد نابی امثال ابوطالب آشنا شدم ...

 

شبیه پنجره ای بود روی یک دیوار
شبیه تنگ بلوری برای ماهی ها
که دست وحشی طوفان شکستش و اکنون
نشسته کوسه و خرچنگ ، جای ماهی ها

تمام خاک زمین ، یادمان نرفته هنوز
میان روضه که بودیم زیر پامان بود
و در اتاق سه در چار آسمانی آن
همیشه وقت دعا بود و وقت باران بود

میان آن همه خادم ، نمادهای خلوص
کنار آینه بودن چه حس خوبی داشت
و دست لطف امام عزیز آهوها
میان هیئت مان یاس و رازقی می کاشت

تمام چلچله ها خوبِ خوب می دانند
که سرو اگرچه دچار خزان شود، زنده ست
به ذهن ناقص طوفان، برو بگو از من
که مکتب الشهدا، تا ابد، ابد زنده ست

 

* شعر از ابوطالب صفدری/ از خادمین هییت مکتب الشهدا- رشته ی مهندسی ساخت و تولید- ورودی ٨۵




+نوشته شده در یکشنبه 23 مرداد1390ساعت0:56 قبل از ظهر توسط وحید تنباکوسازان

فتنه های آخر الزمان

کتاب پرشهای شما پاسخ های آیت الله بهجت:

"در این وضعیت کنونی و این فتنه های آخر الزمان (عج) چه دعایی بخوانیم که ایمانمان را از دست ندهیم و با این همه انحرافات گمراه نشویم؟"

" دعای تعجیل فرج، دوای دردهای ماست. در روایت است که در آخر الزمان همه هلاک می شوند، مگر کسانی که برای فرج دعا کنند: (الا من دعا بالفرج).

ائمه ما علیهم السلام با این بیان، خیلی به اهل ایمان و شیعیان عنایت کرده اند تا خود را بشناسند. علامت گذاری برای آنهاست، یعنی اگر برای فرج دعا می کنید، علامت آن است که هنوز ایمانتان پابرجاست ...

شاید در روایت وارد شده باشد که: (ینکره اکثر من قال بامامته) یعنی بیشتر کسانی که اعتقاد به امامت آن حضرت دارند، او را انکار می کنند!

هم چنین فرموده اند که در آخر الزمان، این دعای فرج را که دعای تثبیت در دین است، بخوانیم: (یا الله یا رحمن یا رحیم یا مقلب القلوب ثبت قلبی علی دینک)

در زمان غیبت، به خواندن دعای (الهم عرفنی نفسک ...) سفارش شده است."




+نوشته شده در دوشنبه 23 اسفند1389ساعت11:48 قبل از ظهر توسط وحید تنباکوسازان

یه سگ یعنی ... !

سر کلاس بودم، استادم یه خاطره تعریف کرد که دلم نیومد تو وبم ننویسم.

"تو فرودگاه انگلیس بودم یه سگی دیدم که قلاده ای به گردنشو زنجیرش تو دست یه زنه. صحنه ای که برام خیلی جالب بود این بود که این سگ هر چند قدمی که راه میره برمی گرده یه نگاه به صاحبش میندازه و دوباره راهش رو ادامه میده، اینقدر خوشم اومد از این صحنه که از این کار سگه عکس گرفتم ..."

در ادامه استاد خیلی معذرت خواهی کرد از این قیاس. اما گفت نکنه که ما که از اشرف مخلوقاتیم از این سگه کم بیاریم.

آخه، طرف آخرای عمرش بود و یه بار به خودش گفت ما تو این زندگی چی کار کردیم، چی از خودمون جا گذاشتیم؟و ...

ندا اومد که برگرد و پشت و سرت رو ببین!

طرف برگشت و دید که تو زندگیش جای پای دو نفره. پرسید این جای پای دوم مال کیه؟ من که تنهایی این راهو اومدم. دوباره ندا امد که اون جای پای دوم مال منه، من هر لحظه با تو بودم تو تنها نبودی اما تو یه نگاهم به من نکردی فکر کردی خودت تنها این مسیر رو رفتی. بعد پرسید آخه پس چرا بعضی جاها یه جای پاه؟ اونجاها منو تنها گذاشتی؟

گفت اونجاها رو تو نمی تونستی بیای. من بقلت کردم و تو، تو بغل من بودی!

"دکتر عبداله"




+نوشته شده در شنبه 21 اسفند1389ساعت9:55 قبل از ظهر توسط وحید تنباکوسازان

محرم امسال (2)

از اینکه شنیدم بچه ها دوباره با هم جمع شدن و یه مراسم گرفتن خیلی خوشحال شدم.

تمام سعیم رو می کنم برای جلسات آینده بیام.

یا حق




+نوشته شده در شنبه 4 دی1389ساعت10:38 قبل از ظهر توسط وحید تنباکوسازان

درباره ی ما

<-BlogAbout->
پیوند های وبلاگ
Polymer-Plastics Technology and Engineering
وبلاگ تخصصی مهندسی ساخت و تولید
مجله فنی مهندسی ساخت و تولید
ساخت و تولید ایران
بازی آنلاین
طراحی سایت
قالب وبلاگ
امکانات

Powered by BLOGFA
Designed by Web-Tools.IR
خروجی وبلاگ

قالب وبلاگ

بازی آنلاین

دانلود

دانلود

بازی آنلاین

بازی آنلاین

نیوزفا - خبر

عکس

طراحی سایت

دانلود

قالب وبلاگ

اسکریپت